*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


گل‌های زندگی شماره خبر: ٤٠٤٤١٤ ١٤:٣٨ - 1397/09/27   زندگی شهید بهنام محمدیآرزویم شهادت است ارسال به دوست نسخه چاپي


زندگی شهید بهنام محمدیآرزویم شهادت است

زندگی شهید بهنام محمدی


صدای ویژ و ویژ گلوله‌ها، توی آسمان شهر می‌چرخید. بهنام برگه‌ کاغذ سفید را تا کرد و توی جیب عقب شلوارش گذاشت. احمد که دوست صمیمی بهنام بود، گفت: «باز داری کجا می‌ری؟» - می‌رم شناسایی! عراقی‌ها دارن همه‌ شهر رو می‌گیرن! باید ببینم توی کدوم خونه‌ها قایم می‌شن تا بیام خبر بدم؛ این‌جوری رزمنده‌ها می‌تونن دخل‌شون رو بیارن. - مگه حاجی نگفت که هنوز بچه‌ای نباید بری؟ کشته می‌‌‌‌‌‌‌شی‌‌ها...

تاریخ تولد: 12/11/1345

شهادت: ۲۸ مهر سال ۱۳۵۹ در خرمشهر

صدای ویژ و ویژ گلولهها، توی آسمان شهر میچرخید. بهنام برگه کاغذ سفید را تا کرد و توی جیب عقب شلوارش گذاشت. احمد که دوست صمیمی بهنام بود، گفت: «باز داری کجا میری؟»

- میرم شناسایی! عراقیها دارن همه شهر رو میگیرن! باید ببینم توی کدوم خونهها قایم میشن تا بیام خبر بدم؛ اینجوری رزمندهها میتونن دخلشون رو بیارن.

- مگه حاجی نگفت که هنوز بچهای نباید بری؟ کشته می‌‌‌‌‌‌‌شی‌‌ها!

- خب بشم. کشته شدن ترس داره؟ من آرزوم شهادته. باور نمیکنی از مادرم بپرس!

بهنام با کتونیهایی که با آن توی فوتبال صدتا گل زده بود، به سمت خیابانهای پر از آجر و خون خرمشهر دوید.

دولا دولا از روی پشتبامهای داغ گذشت. از روی دیواری که با خمپارهها نصف شده بود، وسط کوچه پرید. توی بعضی از خانهها، صدای عراقیها میآمد. بهنام کاغذ و قلمش را درآورد تا جای عراقیها را یادداشت کند.

ناگهان صدای عراقیهایی که نزدیک میشدند گوشش را پر کرد. با عجله پرید روی دیوار تا از آن بالا برود؛ اما دستش نرسید و با کمر به زمین خورد. بهنام گیر افتاده بود. «ای داد بیداد! حالا چی کار کنم؟ آهان فهمیدم! باید خودم رو خاکی کنم. باید خودم رو مثل شلختهها کنم.» صدای پای عراقیها نزدیک و نزدیکتر میشد.

بهنام موهایش را آشفته کرد. قیافهاش خندهدار شده بود. وقت گریه کردن قلابی بود. زد زیر گریه. پوتین‌‌های سیاه مثل پنجههای گرگ مقابلش ایستادند. بهنام صدای گریهاش را بلندتر و بلندتر کرد.

- من مامانم رو میخوام! من بابام رو گُم کردم!

عراقیها چند لحظه ایستادند و به صدای گریهاش گوش دادند. یکی از آنها که دستهایش مثل ماهیتابه گُنده و سیاه بود، جلوتر رفت و یک چک آبدار به بهنام زد تا صدای جیغ و ویغش قطع شود؛ اما بهنام بیشتر جیغ میزد تا پرده گوش آنها را پاره کند. فرمانده اخموی شکمگنده، دستور داد بهنام را به حال خود ولش کنند؛ چون که یک پسرک نقنقو با قیافه خندهدار، یک ذره هم به دردشان نمیخورد. فرمانده دمش را روی کولش گذاشت و فوری از آنجا رفت. بهنام کلکش خوب گرفته بود. از روی خاکها بلند شد و مثل قرقی خودش را به بچههای سپاهی رساند و برگه سفیدی را که حالا پر از آدرس دشمن بود، توی دستهای خسته فرمانده گذاشت. فرمانده خندید. چند روز دیگر هم گذشت.

یکی از همان روزها صدای فریادی آشنا توی گوش احمد پیچید. دلش لرزید. از پشت تیرهای برق عبور کرد. کنار دیوار آجری کسی افتاده بود. بیشتر دقت کرد. هیچکس به جز بهنام نبود. سر و صورت بهنام زیر خون مخفی شده بود. آن روز تمام کوچههای شهر منتظر بهنام بودند؛ اما بهنام مهمان شهدا شده بود، مهمان شهدا.

عباس عرفانی مهر

 

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA


خروج